سخنان ارزنده و حکیمانه دیل کارنگی

موفقیت در آرزوها نسبت مستقیم با قدرت اراده ی ما دارد. دیل کارنگی

 

زندگی یعنی هر روز و هر ساعت را زیستن. دیل کارنگی

 

مرور زمان به خودی خود بسیاری از نگرانی ها را از بین میبرد. دیل کارنگی

 

ما به این دلیل خسته میشویم که احساساتمان موجب تولید فشارهای عصبی

در بدنمان می شود.  دیل کارنگی

 

کار خود را به بهترین شکل انجام بده  و سپس چتر کهنه ات را بالای سر بگیر تا تو را از

باران انتقادها در امان نگه دارد. دیل کارنگی

 

زندگی و وجود ما سراسر راز و معماست که ما قادر به درک و فهم آن نیستیم. دیل کارنگی

 

بجای اینکه نسبت به دشمنان خود کینه توزی کنیم ،خداوند را شاکر باشیم که زندگی ،ما را همچون آنها بار نیاورده است. دیل کارنگی

 

ما دارای روح آسمانی نیستیم که قادر باشیم دشمنان خود را دوست بداریم ،اما دست کم

میتوانیم برای سلامت و نشاط خود ، آنها را ببخشیم و خطاهایشان را فراموش کنیم.

دیل کارنگی

 

کار ارزانترین دارویی است که برای رفع نگرانی در دسترس است. دیل کارنگی

 

اگر دنیای حقیقی را رها کرده و بسوی دنیای رویایی که ساخته ذهن خودمان است برویم ،

آن زمان است که دیوانگی را برای خود خریده ایم. دیل کارنگی

 

بگذار مخاطب فکر کند فکری که تو به او تلقین کرده ای از خود اوست. دیل کارنگی

سخنان ارشمند دکتر الهی قمشه ای

شما رهبر ارکستر سمفونیک افكار و احساسات خويشيد. نبايد گامهاي خود را با صداي طبل و شيپور ديگران هماهنگ كنيد. گوش به نواي درون خود بسپاريد. نواهايي كه از درونتان بر ميخيزد را هدايت كنيد. الهی قمشه ای

 

ما موجودات خاكي نيستيم كه به بهشت مي رويم. ما موجودات بهشتي هستيم كه از خاك سر بر آورده ايم. الهی قمشه ای

 

تنها مانع موجود بر سر شادماني و نشاط، اعتقاد شما به وجود مانع بر اين راه است. به همين دليل راه را اشتباه مي رويد و گرفتار مشكل مي شويد. الهی قمشه ای

 

وقتی یک دانه ی گیاه میکاری، هزاران هزار دانه میشود، همه اش برای تو.وقتی یک گل به کسی میدهی، هزاران هزار گل از دیگران میگیری؟ می دانی عزیز ، تو روی گنج داری زندگی میکنی و امیدوارم این را بدانی. الهی قمشه ای

 

سليمان باش و دستور بده. به خشمت بگو : برو اونطرف وايسا. برو و بر سر تكبرم خالي شو. به قهرت بگو: شما بفرماييد و بين من و جناب دروغ قهر برقرار كنيد. به ديو درونت قاطعانه بگو: نـــــــــه ، من غلام ِ تو نيستم. تو غلام مني. مانند سليمان مُـلك وجودت را فرمانروايي كن. الهی قمشه ای

 

خيلي خوب است كه انسان زيباييهاوخوبيهاراستايش كندوخوبيهاي مردم رابيان كند آنوقت اگراين ستايش براي خودحق باشد برمي گردد به حق ولي اگراين ستايش رابراي اين كردكه به يك چيز دني وحقيري برسد آنوقت اين ستايش مانع ميشود بين انسان وحق ونشانه دلبستگي به اين دنيا است. الهی قمشه ای

 

مشکل فرصتیست تا چیزی مسی در وجودت را به طلای ناب تبدیل کنی . الهی قمشه ای

 

کسی که بینایی را خلق کرده است، یقینا بیناست . یک کور نمی تواند بینایی را خلق کند. پس او تو را می بیند. از او کمک بخواه   الهی قمشه ای

 

انسانها معمولا ما را تشویق می کنند که به بهای از دست دادن کنجکاوی، احتیاط را بر گزینیم و به قیمت از دست دادن ماجراجویی ، به امنیت متوسل شویم، از مجهولات بپرهیزیم و پا به وادی ناشناخته ها نگذاریم. ولی به این حقیقت توجه کنیم که زندگی که در آن لذت کشف کردن نباشد، حتما طعمی امتحان شده دارد و تکراریست...بروید و عالمهای ناشناخته را در وادی علم، هنر و موسیقی کشف کنید و لذت ببرید . الهی قمشه ای

 

هیچ دعائی بالاترازاین نیست که خدا ما را از خودش دور نکندوهیچ دردی هم بالاترازدردهجران نیست .الهی قمشه ای

 

اگر می گویند ذکر کنید ، منظور این نیست که یک تسبیح دستمون بگیریم و بگوییم: یا الله ، یا رحمان ، یا رحیم و ... ،اسم ببریم!  اینها ذکر نیست.  ذکر اینست که او در کل زندگی ما حضور داشته باشه.   اگر یک اسم خدا جمیل است، پس باید در معماریمان باشد، توی رفتارهایمان باشد، تو لباسمون باشد تو ظاهر و باطنمون باید باشد، تو صحبت کردنمون باید باشد.   کو جمیل!؟ که تو می گویی من ذاکرم!    هر کس ذاکر نباشد به اسماء الله زندگیش سخت می شود، معیشتش تنگ می شود . الهی قمشه ای

 

در زندگی مهم این  نیست که به ایده آل زندگی تان برسید بلکه مهم این است که در مسیر رسیدن به ایده آل زندگی تان حرکت کنید . الهی قمشه ای

 

احوال پرسي هاي ما بصورت تعارف درآمده و سريع تمام مي شود ولي وقتي مي گوييم حال تو چطوره؟ يعني واقعاً دلم مي خواهد بدانم و مي خواهم بيايم در زندگي تو و بدانم چه نيازي داري؟ ما اگر واقعا حال هم را بپرسيم خيلي ازمشكلات حل مي شود. الهی قمشه ای

 

آدم فقط وقتي گول مي خورد كه صاف نيست وگرنه نمي شودكه انسان فرق دروغ با راست رانفهمد چون دروغ خيلي طعم و بو و مزه اش با راست فرق مي كند
بوي كبر و بوي حرص و بوي آز درسخن گفتن بيايد چون پياز ،آنچان كه اگر شامه ظاهري ماسالم باشد بوي پياز را مي توانيم تشخيص دهيم
اگرشامه باطني ما هم سالم باشدمي توانيم تشخيص دهيم و مي توانيم اطلاعات رابگيريم . الهی قمشه ای

محمد علی بهمنی :  تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست

محمد علی بهمنی :

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست


از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت
که در این وصف زبان دگری گویا نیست


بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
غزل توست که در قولی از آن ما نیست


تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم
تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست


شب که آرام تر از پلک تو را می بندم
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست


این که پیوست به هر رود که دریا باشد
از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست


من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم
این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست 

 

محمدعلی بهمنی / در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست

در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست


چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را
برای این همه نا باور خیال پرست


به شب نشینی خرچنگ های مردابی
چگونه رقص کمند ماهی زلال پرست


رسیده ها چه غریب نچیده می افتند
به پای هرزه علف های باغ کال پرست


رسیده ام به کمالی که جزا نالحق نیست
کمال دارد برای من کمال پرست


هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری است
به تنگ چشمی نا مردم زوال پرست 

محمد علی بهمنی

محمد علی بهمنی :چگونه مي‌شود اي همزبان‌! زبان را كشت‌

محمد علی بهمنی :

چگونه مي‌شود اي همزبان‌! زبان را كشت‌
سكوت كرد و به لب بغض بي‌امان را كشت‌


چگونه مي‌شود آيا گلايه نيز نكرد
كه ميهمان به سر سفره ميزبان را كشت‌


ميان گندم و جو فرق آنچناني نيست‌
كسي به مزرع ما اعتبار نان را كشت‌


هر آنچه ميوه در اين باغ‌، رايگان شما
ولي عزيز من‌! اين فصل‌، باغبان را كشت‌


ببخش‌، با همة درد و داغ‌، مي‌دانم‌
نمي‌توان به يكي ابر، آسمان را كشت‌ 

محمد علی بهمنی : قطره قطره اگر چه آب شدیم

محمد علی بهمنی :

قطره قطره اگر چه آب شدیم
ابر بودیم و آفتاب شدیم
ساخت ما را همو که می پنداشت
به یکی جرعه اش خراب شدیم
هی مترسک کلاه را بردار
ما کلاغان دگر عقاب شدیم
ما از آن سودن و نیاسودن
سنگ زیرین آسیاب شدیم
گوش کن ما خروش و خشم تو را
همچنان کوه بازتاب شدیم
اینک این تو که چهره می پوشی
اینک این ما که بی نقاب شدیم
ما که ای زندگی به خاموشی
هر سوال تو را جواب شدیم
دیگر از جان ما چه می خواهی ؟
ما که با مرگ بی حساب شدیم 

محمد علی بهمنی

بیژن ترقی – نام جاوید وطن

بیژن ترقی – نام جاوید وطن

—————————————————————

نام جاوید وطن

صبح امید وطن

جلوه کن در آسمان

همچو مهر جاودان


وطنم ای هستی من

شور و سرمستی من

جلوه کن در آسمان

همچو مهر جاودان

بشنو سوز سخنم

که هم آواره تو منم

همه جان و تنم

وطنم وطنم وطنم

بشنو سوز سخنم

که نواگر این چمنم

همه جان و تنم

وطنم وطنم وطنم

همه با یک نام و نشان

به تفاوت هر رنگ و زبان

همه شاد و خوش و نغمه زنان

بیژن ترقی

محبت : اگرگویم من از چشمان او افسانه ای را(بیژن ترقی )

محبت : اگرگویم من از چشمان او افسانه ای را(بیژن ترقی )

—————————————————————

اگرگویم من از چشمان او افسانه ای را
حدیث چشم او ریزد به هم میخانه ای را

در این فصل گل ای ساقی که غم بگریزد از دل
چه سازم با غم عشقی که در دل کرده منزل

رسانی گر به من پیمانه ای را
رسانی گر به من پیمانه ای را

سر عقل آوری دیوانه ای را
درون سینه ام پرورده ام بیگانه ای را

به طوفان داده ام کاشانه ای را
به لبهایم رسان پیمانه ای را

اگر گویم من از چشمان او افسانه ای را
حدیث چشم او ریزد به هم میخانه ای را

زبس بر دل زدم سنگ محبت
برآید از دل آهنگ محبت

اگر خواهی که از خاطر برم غمهای هستی
مرا با خود ببر یک لحظه در دنیای مستی

رسانی گر به من پیمانه ای را
سر عقل آوری دیوانه ای را

توبه عاشقان / بیژن ترقی

توبه عاشقان / بیژن ترقی

—————————————————————

با گریه سر را به دامانت از غم نهادم
که شاید بسوزد دل توبه حال دل من

عجب ساده بود این این دل غافل من
گفتم اگر با ناله ام آتش زنم بر جان تو

گفتم اگر با گریه ام دریا کنم دامان تو
یارم شوی نازم کشی سوزم نشانی

اشک غم و خونِ دل از چشمم فشانی
ای غافل از سوز درونم

سر گشته دردشت جنونم
رفتی و دامن زدی آتشم را

از من گرفتی تو آرامشم را
برفتی که سوزد دل بیگناهم

ندیده گرفتی همه اشک و آهم

ندیده گرفتی همه اشک و آهم

از اشعار زیبای بیژن ترقی

از اشعار زیبای بیژن ترقی

گل من چندین منشین غمگین شام محنت بسر آمد
سر و دست افشان غم دل بنشان غمخوارت از سفر آمد

 

ز چه بنشستی بگشا دستی آذین کن صحن و سرا را
که پس از غمها به رخ شبها آب و رنگ سحر آمد

شب مهتابی ز چه بیتابی روشن کن شمع صبوری
منشین غمگین که مه دیرین تابان و جلوه گر آمد

تو که آگاهی که چه شبهایی بایاد او بنشستیم
شب بارانی غم پنهانی رفت و نور بصر آمد


پس از آن دوری غم مهجوری شور و شادی بر پا کن
ز غم پنهان نشوی گریان چون او خندان ز در آمد

شب مهجوری ز ره دوری آوای رهگذر آمد
که سحر سر زد غم دل پر زد شادی از بام و در آمد
 

شب جانکاهی شر آهی زد ابر غم به کناری
به سر افرازی به دل افروزی خورشید ما به در آمد
 

پس از هجران غم بی پایان پیدا خاتم عشقم
به دلم نوری چه شر و شوری زان مرغ خوش خبر آمد

از بیژن ترقی

من تذروی خوش سرودم از دیار نغمه خوانی(بیژن ترقی)

من تذروی خوش سرودم از دیار نغمه خوانی(بیژن ترقی)

—————————————————————

من تذروی خوش سرودم از دیار نغمه خوانی
رشته بند گردن من این سرود آسمانی

بال من بگشا و از بندم رها کن
پایم از این رشته های بسته وا کن

تا فضای اسمان بیکرانه
پر کنم با نغمه های جاودانه

بال من بگشا و از بندم رها کن
پایم از این رشته های بسته وا کن

تا فراز کوه و صحرا دشت و دریا پر کشم
پر کشم تا بیکرانها پرکشم

تا گریزم از نیاز آب و دانه ،آشیانه پر کشم
پرکشم تا بی نشانها پرکشم

پرکشم تا بگذرم از رنج و از درد زمانه
بال و پر شویم سحر در چشمه پاک ترانه

بال من بگشا و از بندم رها کن
پایم از این رشته های بسته واکن

 

بیژن ترقی

 

پی نوشت :

(تذرو)پرنده ای که بشتر در سواحل بحر خزر دیده میشود نر آن دارای دم راز و پر های خوش زنگ است

شعر بیداد زمان بیژن ترقی

بیداد زمان از بیژن ترقی

—————————————————————

 

به‌ رهی دیدم برگ خزان      پژمرده ز بیداد زمان      کز شاخه جدا بود

                                         ………………..
 چو زگلشن روکرده نهان     در رهگذرش بادخزان     چـون پیک بلا بود }الف
                                         ………………..
               ای برگ ستمدیده پاییزی …… آخر تو زگلشن زچه بگریزی ……
         روزی تو هماغوش گلی بودی …… دلداده ومدهوش گلی بودی
                                         ………………..
             ای عاشق شیدا      دلـــداده رســوا      گویمت چرا فسرده‌ام
                                         ………………..
            درگل ، نه صفایی      باشد نه وفایی      جزستم ز وی نبرده‌ام ……
             خار غمش در دل بنشاندم      در ره او من جان بفشاندم
                            تا شد نوگل گلشن و زیب چمن
                                         ………………..
                 رفت آن گل من از دست      با خار و خسی پیوست
                من ماندم و صد خارستم      وین پیکر بی‌جان
                           ای‌ تازه‌گل‌گلشن      پژمرده شوی چون من
                     هربرگ توافتد به‌رهی      پژمرده ولرزان

بیژن ترقی :  تا بهار دلنشین آمده سوی چمن

بیژن ترقی :

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نو بهار بر آشیانم کن گذر
تا که گلباران شود کلبه ویران من

تا بهار زندگی آمد بیا آرام جان
تا نسیم از سوی گل آمد بیا دامن کشان
چون سپندم بر سر آتش نشان بنشین دمی
چون سرشکم در کنار بنشین نشان سوز نهان

تا بهار دلنشین آمده سوی چمنای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نو بهار بر آشیانم کن گذر
تا که گلباران شود کلبه ویران من

باز آ ببین در حیرتم بشکن سکوت خلوتم
چون لاله تنها ببین بر چهره داغ حسرتم
ای روی تو آیینه ام عشقت غم دیرینه ام
باز آ چو گل در این بهار سر را بنه بر سینه ام

بیژن ترقی

حبیب یغمایی : تبه کردم جوانی تا کنم خوش زندگانی را

شعر مشهور حبیب یغمایی :

تبه کردم جوانی تا کنم خوش زندگانی را
چه سود از زندگانی چون تبه کردم جوانـی را


به قطع رشته جان عهد بستم بارها با خود
به من آموخت گیتی، سست عهدی،سخت جانی را


بجوید عمر جاویدان هر آنکو همچو من بیند
به یک شام فـراق،اندوه عمـر جاودانی را


کی آگه می شود از روزگار تلخ ناکامـان
کسی کو گسترد هر شب،بساط کامرانی را


به دامان خون دل از دیده افشاندن کجا داند
به ساغر آنکه می ریزد شراب ارغوانـی را


وفا و مهــر کی دارد حبیبا آنکه می خواند
به اسم ابلهـی رسم وفـا و مهـربانی را 

حبیب یغمایی

اشعار کوتاه و مشهور حبیب یغمایی

اشعار کوتاه و مشهور حبیب یغمایی :

خواجه در بند نقش ايوان است
خانه از پاي بست ويران است
در بحور عدم عروض افتاد
بحث ما ابلهان در اوزان است
فاعلاتن مفاعلن چه كني؟
شعر را طبع و ذوق ميزان است

حبیب یغمایی

 

كس در اين خانه جاودان نزيد
ديو بيرون شود سليمان هم
بشكافد،پراكند، ريزد
بام ها، سقف ها و ايوان هم
نه همين خانه فقير فرو
اوفتد، بلكه قصر سلطان هم
بنماند زمين و آنچه در اوست
آسمان و آفتاب تابان هم
بشكافند و منفجر گردند
زهره و ماه و مهر و كيوان هم
مي شود در نوشته چون طومار
كوه ها، بحرها، بيابان  هم
روزي اين دهر گشته است آغاز
روزي آخر رسد به پايان هم
اين خبرها همين، نه من گويم
در حديث آمده است و قرآن هم

حبیب یغمایی

 

ايران عزيز خانه ماست
ميهن، وطن، آشيانه ماست
اين خانه شش هزار ساله
از ماست به موجب قباله
از كورش و اردشير و دارا
اين ملك رسيده است ما را...

حبیب یغمایی

حبیب یغمایی : در ميان آفتاب گرم سوزان پاي لخت

حبیب یغمایی

در ميان آفتاب گرم سوزان پاي لخت
ره سپردن تشنه لب، بي آب، تنها در كوير
گوشه ويرانه اي بي توشه افتادن مريض
ساختن بالين زخشت، از خاك گستردن سرير
سوختن از هجر ياري نوجوان يكدور عمر
ساختن با وصل زالي پيرتر از چرخ پير
با تشبهاي گوناگون شدن با دست غير
گاه ملت را وكيل و گاه دولت را وزير
هست آسانتر بعالي همتي كز بهر شغل
گردد از دون فطرت بالانشين منت پذير
جان سپارم برهت بينمت ارباردگر
تارخ و قامت زيباي توام در نظر است
درخم زلف تو آنگونه گرفتار شدم
من ترا از همه خوبان جهان خواهم و بس
هيچكس نيست خريدار تو چندان كه منم
اي بسا ديده و دل كزپي تست اما نيست
باد آنروز كه باديده نمناك تو دل
مهربانست و دلارام و وفادار حبيب 

بهترین شعرهای حبیب یغمایی

بهترین شعرهای حبیب یغمایی :

عهد كردم كه جز از اين نكنم كاردگر
نتوانم نگرم قامت و رخسار دگر
كه نيفتاده در اين دام گرفتاردگر
گرچه باشند بخوبي چه تو بسياردگر
من بهاي تو شناسم نه خريدار دگر
دل بيدار دگر ديدة بيدار دگر
راز ميگفت و نبدحاجت گفتاردگر
نتواند بگزيند به از اين بار دگر

حبیب یغمایی

 

امروز كه اي ستوده فرزند
هستي تو بر اين سرا خداوند
«غافل منشين نه وقت بازي است
وقت هنر است و سرفرازي است»
از پا منشين و جا نگه دار
گر سربدهي سرا نگهدار
اين پند شنو زخانه بر دوش
ورخانه بودخرابه مفروش

حبیب یغمایی

 

دلم خواهد بدانسو پر بگیرم
نگار خویش را در بر بگیرم
بیندازم ز سر چادر نمازش
در آویزم به گیسوی درازش
بدوزم چشم بر جشم سیاهش
بخوانم راز عشق از هر نگاهش
در آویزم به بالای بلندش
فرو گیرم ز تن نیلی پرندش
نهم لب بر لب عنابی او
ببوسم گونه مهتابی او
سر او را نهم بر سینه خویش
بگویم غصه دیرینه خویش...

حبیب یغمایی

حبیب یغمایی : من نمی خواهم که بعد از مرگ من افغان کنند

حبیب یغمایی

من نمی خواهم که بعد از مرگ من افغان کنند
دوستان گریان شوند و دیگران نالان کنند
من نمی خواهم که فرزندان و نزدیکان من
ای پدر جان ! ای عمو جان! ای برادر جان کنند
من نمی خواهم پی تشییع من خویشان من
خویش رااز کار وا دارند و سرگردان کنند
من نمی خواهم پی آمرزش من قاریان
با صدای زیر و بم ترتیل الرحمن کنند
من نمی خواهم خدا را گوسفندی بیگناه
بهر اطعام عزادارن من قربان کنند
من نمی خواهم که از اعمال نا هنجار من
ز ایزد منان در این ره بخشش و غفران کنند
آنچه در تحسین من گویند بهتان است و بس
من نمی خواهم مرا آلودۀبهتان کنند
جان من پاک است و چون جان پاک باشد باک نیست
خود اگر ناپاک تن را طعمۀ نیران کنند
در بیابانی کجا از هر طرف فرسنگهاست
پیکرم را بی کفن بی شستشو پنهان کنند 

بهترین شعرهای فریدون توللی

 

دوش ، از دل ِ شـــوریده سـراغی نگرفتی
بر سینه ، غمی هشتی و داغی نگرفتی


ای چشـــم و چـراغ ِ شب ِ تاریک ِ فریدون
افتــادم و دستـــم بــــه چراغـــی نگرفتی


پاییـــز ِ دل انگیـــز ِ سبکســایه ، گـذر کرد
بر کـــام ِ دلــم ، گوشــه ی باغی نگرفتی

 ***

تـا بازگـــشت ِ مــا همـــه باشـــد به سوی ِ تـو
مــا ، از تـویـیــــم و ، آیـــــنه پـــــرداز ِ روی ِ تـــو


خرم دمــی کــه چون پر ِ کاهی ، به دست ِ باد
زیــن خاکــــدان ِ تیـــره ، در افتـــم به کــوی ِ تو


از چشـــم ِ ســـر ،نهانی و بـر چشم ِ دل عیان
بیـچـــاره کـــوردل ، کـــه کــــند جستجوی ِ تو !


از ماست هر " بدی " که بدین عقل ِ چاره ساز
لــب تشنـــه ایم و بـاده ی مـــا ، در سبوی ِ تو


انــدیشه گـرم ِ حیرت و عشق ، اوفتاده مست
زان حلقـــه هــای ِ زلـــف ِ خوش ِ نافه بوی ِ تو


هر زاد و مرگ ما ، همه تا " بود " دیگری است
ریگـــی بــه جـــا نمانده و نماند ، بــه جوی ِ تو


بس خلـــیل ِ پادشـــاه و گـــــدا ، کز زمانه رفت
تا در زمـــانه تـــازه شــــود ، گـــفتگـــوی ِ تو...

فریدون توللی

فریدون توللی : تـرســم ز فــرط شعــبده، چندان خرت کنند

فریدون توللی :

تـرســم ز فــرط شعــبده، چندان خرت کنند
تــا داســـتان عشـــق وطـــن بــــاورت کنند


من، رفتم از چنین ره و دیدم سزای خویش
بس کــن تو، ورنه خـاک وطن بر سرت کنند


گـــیرم، ز دست چـــــون تو نخیـــزد خیانتی
خدمت مکـــن، که رنجه به صد کیفرت کنند


گـــــر واکنـــد حصـــار قزل قلـــع لب به گفت
گویــد چــه پیش چشم تو با همسرت کنند


بر زنـــده باد گــفتن ِ این خلــق ِ خوش گریز
دل بر منـــه، کــــه یـک تنه در سنگرت کنند


پتــک اوفـــتاده در کــف ضحـــاک و این گروه
خواهـــان کــــه کــــــــاوه ی آهنگـــرت کنند

 ***