بهمن صباغ زاده :   برادر! خــون تو از سینه ی من می زند بیرون

بهمن صباغ زاده :

 برادر! خــون تو از سینه ی من می زند بیرون

 بمان در خانه ات ، جلاد گردن می زند بیرون

 سپر برداشتن را گازِ اشک آور نمی فهمد

 زِرِه سودی ندارد ، تیر از تن می زند بیرون

 نگیــــری خــــرده بـــر روبــــاه در بــــــــازارِ مکـاران

 که امشب شیر هم خود را به مردن می زند بیرون

 چرا "دست محبت سوی کس یازی در این سرما"

 کــه از هر آستینی دستِ دشمن می زند بیرون

 "زمستان است" و شب "بس ناجوانمردانه سرد است ، آی..."

 نفس در سینـــــه فریــــــــاد است و بهمن می زند بیــــــــرون

 تـــــو مــــاندی "در حیاط کوچک پــــاییز در زنـــــدان"

 و رخش از "خوان هشتم" بی تهمتن می زند بیرون

پی نوشت : این شعر را صباغ زاده برای مهدی اخوان ثالث سروده است .

بهمن صباغ زاده : به اخمت خستگی در می رود ،لبخند لازم نیست

بهمن صباغ زاده :
 
به اخمت خستگی در می رود ،لبخند لازم نیست

کنـــــار سینی چــــای تـــــو اصلا قند لازم نیست

همیشـه دوستت دارم ـ بــــــــه جــــــان مــادرم ـ امــــا

تو از بس ساده ای ، خوش باوری ، سوگند لازم نیست

به لطف طعم لبهای تو شیرین می شود شعرم

غــــزل را با عسل می آورم ،هرچند لازم نیست

مرا دیوانــــه کردی و هنــــــــوز از من طلبکاری

بپوشان بافه های گیسویت را ،بند لازم نیست

"به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را "

عزیزم ، بس کن ، از این بیشتر ترفند لازم نیست

فدای آن کمانهای به هم پیوسته ات ، هر یک ـ

جـــدا دخل مـــــرا می آورد پیــوند لازم نیست

بهمن صباغ زاده : یقینا کفر محض است اندکی تردید درچشمت

بهمن صباغ زاده :

یقینا کفر محض است اندکی تردید درچشمت

خدا آبـــی ترین احساس را پاشید در چشمت

شراب چشمهـــایت تاک را از ریشــــــه خشـکانده

زمین می سوزد از بد مستی خورشید در چشمت

نگاهت دست نقــــــاش طبیعت را چنان لرزاند

که حتی می شود رنگ خدا را دید در چشمت

خلیـــــج چشمهایت معدن امواج طوفان زاست

نفس گیر است شوق صید مروارید در چشمت

زمان کــــی مــــی تواند بر سر عقل آورد من را؟!

زمین تنگ است و من دیوانه ی تبعید در چشمت

بهمن صباغ زاده :  تمام شب در میخـانه را کمین زده ام

بهمن صباغ زاده :

تمام شب در میخـانه را کمین زده ام

سیاه مست ترین تاک را زمین زده ام

برای اینـکه نیاید بــه چشمهایـم خواب

دلی به آب و به دل ، آب آتشین زده ام

تو را بـه تیشـه از اندام کـــوه دل کندم

حریردشت تنت را ، خودم نگین زده ام

به بوی عطر تو چسبیده حس لامسه ام

به دامنــی کــه نداری هزار چیــن زده ام

به بوسه ی لب و دندان سیاه کرده امَت

به سینه های تــو مهــر صدآفرین زده ام

سـری بریده و در دست سینه ریـــز غـــزل

سری به سینه ی عاشق ترین ترین زده ام

بهمن صباغ زاده : ای کـه اخمت به دلــم ریخت غم عالم را

بهمن صباغ زاده :

ای کـه اخمت به دلــم ریخت غم عالم را

خنده ات می بَرَد از سینه دو عالم غم را

برق لب های ِ تو یادآور ِ شاتوت و شراب

چشمه ی اشک ِتو بی قدر کند زمزم را

گاه از آن غنچه فقط زخم زبان می ریزی

گاه  با  بوسه  شفابخش کنـی مرهم را

بسته ای غنچه ی سرخی به شب گیسویت

کــرده ای  بـــاز  رهـــا  خرمــن  ابــریشم  را

"نرگست عربده جوی و لبت افسوس کنان"

با همین هاست کــه دیوانـــه کنـــی آدم را