حسین منزوی : خیال خــام پلنگ من بـــه سوی ماه جهیدن بود

حسین منزوی :

خیال خــام پلنگ من بـــه سوی ماه جهیدن بود

... و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجــه بـــه خالی زد

که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود

گل شکفته! خداحافظ اگـــر چــــه لحــظه دیدارت

شروع وسوسه‌ای در من به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیـــم آری موازیان بـه ناچاری

که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود

اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما

بهار در گل شیپوری مدام گــرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من

فریبکار دغــــل‌پیشه بهـــــانــــه‌اش نشنیدن بود

چه سرنوشت غم‌انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می‌بافت ولــی به فکر پریدن بود

حسین منزوی :  ای چشم هات، مطلع زیباترین غزل!

حسین منزوی :

ای چشم هات، مطلع زیباترین غزل!

با این غــــزل، تغـــــزل من نیز مبتذل

شهدی که از لب گل سرخ تو می مکم

در استحاله جای عسل، می شود غزل

شیرینکم!به چشم و به لب خوانده ای مرا

تـا دل ســـوی کدام کشد قنــــد یا عسل؟

ای از همـــــه اصیـــل تـــــر و بـــی بدیل تـر

وی هر چه اصل چون به قیاست رسد، بدل

پر شد ز بی زمان تو، در داستان عشق

هر فاصله کــــه تا بـــه ابد بــــود، از ازل

انگار با تمـــام جهـــــان وصل مــی شوم

در لحظه ای که می کِشَمت تنگ در بغل

من در بهشتِ حتم گناهم، مرا چه کار

بـــا وعده ی ثواب و بهشتـان محتمل؟

حسین منزوی :  زن جوان غزلی باردیف " آمد " بود

حسین منزوی :

زن جوان غزلی باردیف " آمد " بود

که بر صحیفه تقدیر من مسود بود

زنی که مثل غزلهـــای عاشقانه ی من

به حسن مطلع و حسن طلب زبانزد بود

مرا زقید زمان و مکان رهـــا می کرد

اگرچه خود به زمان و مکان مقید بود

به جلوه وجذبه درضیافت غزلم

میان آمده و رفتگان سرآمد بود

زنی که آمدنش مثل " آ " ی آمدنش

رهایی نفس از حبس های ممتد بود

بــه جمله دل  من  مسندالیه " آن زن "

..و "است" رابطه و"با شکوه"مسند بود

زن جوان نه همین فرصت جوانی من

کـــه از جوانــی من رخصت مجدد بود

میان جامه عریانی از تکلف خود

خلوص منتزع وخلسه مجرد بود

دوچشم داشت -دوسبز آبی بلاتکلیف

کــــه بر دوراهــــی دریاچمن مردد بود

به خنده گفت :ولی هیچ خوب،مطلق نیست

زنــــی کـــه آمدنش خــــوب و رفتنش بد بود

حسین منزوی : تـــــو ایستـــــاده ای  امّـــــا  تـوان دم زدنت نیست

حسین منزوی :

تـــــو ایستـــــاده ای  امّـــــا  تـوان دم زدنت نیست

خموشی ات همه فریاد وخودبه لب سخنت نیست

چـــــه تلــــــخ خورده ای از دست روزگار کــه دیگر

چنان گذشته ی شیرین، لب شکر شکنت نیست

چــــه جای غـــم کـــه ندارم تو را که در نظر من

سعادتی به جهان مثل دوست داشتنت نیست

چگونه می سپری تن بــــه بوسه هـــای رقیبم

نشانه بوسه ی من در کدام سوی تنت نیست؟

من از تـــــو اصل تــــو را برگزیده ام کـــــه همیشه

دلت مراست – تو خود گفته ای – اگر بدنت نیست

*

چنین که عطر تنت ره به هر نسیم گرفته است

تو با منــــی و نیــــازی به بـــوی پیرهنت نیست

حسین منزوی :  زبـــاغ پیرهنت چون دریچـــه ها واشد

حسین منزوی :

زبـــاغ پیرهنت چون دریچـــه ها واشد

بهشت گمشده پشت دریچه پیدا شد

رهــا زسلطه پاییـز در بهــــار اطاق

گلی به نام تو در بازوان من وا شد

به دیدن تو همه ذره های من شد چشم

و چشــم ها همه سر تا به پا تماشا شد

تمــام منظره پوشیده از تـو شد یعنـی

جهان به چشم دل من دوباره زیبا شد

زمانه ریخت به جامم هر آنچه تلخانه

بــه نام تـــو كـه در آمیختم گوارا شد

فرشته ها ، تو و من را بهم نشان دادند

میان زهــــره و مـــاه از تو گفتگوها شد

تنت هنوز به اندازه ای لطافت داشت

كـه گل در آینه از دیدنش شكوفا شد

شتاب خواستنت این چنین كه می بالد

به دوری تـــو مگر می توان شكیبا شد؟

امید وار نبــــودم دوبــــاره از دل تـو

كه مهربان بشود با دل من اما شد

دوبـــاره طوطیک شوكرانــــی شعرم

به خند خندِ شیرین تو شكرخا شد

قرارنامه ی وصل من و تــــو بود آنكه

به روی شانه تو با لب من امضا شد

حسین منزوی : از زمزمــــه دلتنگیم، از همهمــه بیزاریم

حسین منزوی :

از زمزمــــه دلتنگیم، از همهمــه بیزاریم

نه طاقت خاموشی، نه تاب سخن داریم

آوار  پریشانــی‌ست ،  رو  ســوی چـــه بگریزیم؟

هنگامه ی حیرانی‌ ست، خود را به که بسپاریم؟

تشویش هزار " آیا"، وسواس هزار "اما"

کوریم و نمی‌بینیم ، ورنه همه بیماریم

دوران شکوه بـــاغ از خاطرمان رفتــه‌ ست

امروز که صف در صف خشکیده و بی‌باریم

دردا کــه هدر دادیم آن ذات گرامی را

تیغیم و نمی‌ بریم، ابریم و نمی‌ باریم

ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب

گفتند کــه بیدارید؟ گفتیم کـه بیداریم

من راه تــو را بسته، تـــو راه مرا بسته

امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم

حسین منزوی :  چون آفتـــاب خزانـــی ، بـــی تــــو دل من گرفته است

حسین منزوی :

چون آفتـــاب خزانـــی ، بـــی تــــو دل من گرفته است

جانا ! کجایی که بی تو ، خورشید روشن گرفته است ؟

این آسمان بی تو گویی ، سنگی است بر خانه امروز

سنگی کـــه راه نفس را ، بر چـــاه بیژن گرفته است

از چشــــم می گیرم آبــــی  تا پـــای تا سر نسوزم

زین آتش سرکشی که در من به خرمن گرفته است

ترســـم نیـایـــی و آید  ،  خـــاکستر من به سویت

آه از حریقی که بی تو در سینه دامن گرفته است

از کُشتنم  دیگـــر انگار ، پــــروا  نمی داری  ای یــــار !

حالی که این دیر و دورت ، خونم به گردن گرفته است

چــون خستگان زمین گیر ، تن بسته دارم به زنجیر

بال پریدن شکسته است ، پای دویدن گرفته است

آه ای سفر کرده ! برگرد ،  ای طاقتم برده ، برگرد

برگرد کاین بی قراری ، آرامش از من گرفته است

حسین منزوی :  بــــه دل هـــــوای تـــو دارم و بر و دوشت

حسین منزوی :

بــــه دل هـــــوای تـــو دارم و بر و دوشت

که تا سپیده دمامشب کشم درآغوشت

چنان نسیم که گلبرگ ها ز گل بکند

برون کنم ز تنت برگ برگ تن پوشت

گهی کشم به برت تنگ و دست در کمرت

گهـــی نهم سر پــــر شور بـر سر دوشت

چه گوشواره ای از بوسه های من خوش تر

کـــه دانه دانه نشیند بــــه لالـــه ی گوشت

گریز و گـم شدن ماهیان بوسه ی من

خوش است در خزه مخمل بنا گوشت

ترنمــــی است  در آوازهــــای پایانــــی

که وقت زمزمه از سر برون کند هوشت

چو میرسیم بــــه آن لحظه هــــای پایانی

جهان و هر چه در آن می شود فراموشت

چه آشناست در آن گفت وگوی راز و نیاز

نگــــاه  من  با  زبــان  نـگاه  خـــاموشت

حسین منزوی : شهر منهای وقتی که هستی، حاصلش برزخ خشک و خالی

حسین منزوی :

شهر منهای وقتی که هستی، حاصلش برزخ خشک و خالی

جمــــع آیینه ها  ضرب در تـــو ،  بـی عدد صفر  بعد  از  زلالی

می شود گل در اثنای گلزار، می شود کبک در عین رفتار

می شود آهـــویی در چمنزار، پای تـــو ضرب در باغ قالی

چند برگی است دیوان ماهت ، دفتر شعرهای سیاهت

ای که هر ناگهان از نگاهت، یک غزل می شود ارتجالی

هرچه چشم است جز چشم هایت، سایه وار است و خود در نهایت

مــی کند  بـــر  سبیل  کنایت ،  مشق  آن  چشـــم های  مثـــالی

ای طلسم عددها به نامت، حاصل جزر و مدها به کامت

وی ورق خورده احتشامت ،  هرچه تقویم فرخنده فالی

چشم واکن کـــه دنیا بشورد ،  موج در موج دریا بشورد

گیسوان باز کن تا بشورد، شعرم از آن شمیم شمالی

حاصل جمـــع آب و تن تو ، ضرب در وقت تن شستن تو

این سه منهای پیراهن تو، برکه را کرده حالی به حالی

حسین منزوی :  بانـــــوی اساطیر غـــــزل های من اینست

حسین منزوی :

بانـــــوی اساطیر غـــــزل های من اینست

صد طعنه به مجنون زده لیلای من اینست

گفتم كــــه سرانجـــام بـــه دریـــا بزنم دل

هشدار دل! این بار ، كه دریای من اینست

من  رود  نیاسودنــم  و  بودن  و  تا  وصــل

آسودگی ام نیست كه معنای من اینست

هر جا كه تویی مركز تصویر من آنجاست

صاحب نظرم علـــم مرایـــای من اینست

گیرم كه بهشتم به نمازی ندهد دست

قد قامتـی افراز كـه طوبای من اینست

همراه تـــو تــــا نـاب ترین آب رسیدن

همواره عطشناكی رؤیای من اینست

من در تو به شوق و تو در آفاق به حیرت

نایـــاب ترین فصل تماشــای من اینست

دیوانه بـــه سودای پـــری از تو كبوتر

از قاف فرود آمده عنقای من اینست

خــرداد تــــو  و آذر من بگـــذر و بگـذار

امروز بجوشند كه سودای من اینست

دیــر است اگـــر نـــه ورق بعدی تقویم

كولاكم و برفم همه فردای من اینست