عباس معروفی : اولين و آخرين بوسه ي عاشقانه را از لب هاي تو گرفتم

عباس معروفی :

اولين و آخرين
بوسه ي عاشقانه را
از لب هاي تو گرفتم
همه ي عمر به ديگران هديه دادم
اولين هديه ي خدا را
از چشم هاي تو گرفتم
اين لباسها
اين کفش ها
اين عطرهاي رنگ وارنگ
اين شال اين کلاه
اين ساعت شني
اين جغدهاي قشنگ را
از تو گرفتم
عشق را هزار بار ديده و شنيده ام
عشق را هزار بار خوانده و نوشته ام
اما نخستين بار
درس ها و دست هاي عشق را
از تو گرفتم
لذت و شادي و خوشبختي
در واژه ها مي رقصد
من اين لحظه هاي ناب را
من آغوش و مستي شراب را
از تو گرفتم
تبعيد و غربت و تنهايي
نمي دانستم جايم کجاست
چي بنويسم کجا بخوانم
رفيقي که مرا دريابد ، کو ؟
گل قشنگم
رفيق بزرگوار من
ماندن در خانه ي ادبيات را
از تو گرفتم
درد و رنج زندگي
همه کاه بود
دلتنگي ات کوه
کوهي که بر خانه ام فرو نشست
من اين زنده به گوري را
از تو گرفتم ؟

عباس معروفی

عباس معروفی :  وقتي نيستي در شهرها در خيابانها دنبالت مي گردم

عباس معروفی :

وقتي نيستي
در شهرها در خيابانها
دنبالت مي گردم
گل قشنگم
و هر تکه ات را در زني مي يابم

همه ي نام ها تويي
همه ي چهره ها تويي
تمام صداها از توست
ديروز چشم هايت را
در قطاري ديدم
که نگاهم کرد و گذشت

امروز حوله بر تن
در راهرو ايستاده بودي
با موهاي خيس و همان خنده ها
فردا لب هات را پيدا مي کنم
شايد هم دست هات
مثل تکه هاي پازل

هر روز بخشي از تو رو مي شود
گونه اي ، رنگي ، رويي
دستي ، لبخندي ، مويي
نگاهي
گاهي عطر تنت
مي پيچد در سرم
دلم مي ريزد

در هر کس نشانه اي داري
همه را نمي توانم در يکي جمع کنم
همه را يکجا مي خواهم
اصلاً
تو را مي خواهم

عباس معروفي

از شعرهای عاشقانه عباس معروفی

پيش از آنکه به خواب بروم
همين جا کنارم نشسته بودي
گفتي : اگر خوابت برد
و از دلتنگيت مردم چي ؟
اگر بيدار شدي
در انتظار بوسه ات
مرده بودم چي ؟
مي شود خيالم را
گوشه ي خوابت گره بزنم ؟

نگاهت مي کردم که خوابم برد
حالا در خواب من
نيستي
مرا گذاشته و رفته اي
امکان نداشت مرا در تنهايي ام
جا بگذاري
امکان نداشت خانه را جهنم کني
اتفاق ناگواري افتاده است
تا مي آيم فکر کنم
چي از من ساخته و با من چه کرده اي
باورم نمي شود
با اين کلمات
زبانم مي سوزد
امکان ندارد اينهمه وقت
از من بي خبر باشي

عشق من
مي دانم اگر بيدار شوم
و چيزهايي که ديده ام
برات تعريف کنم
شاخ در مي آوري
از خنده روده بُر مي شوي
مي گويي : من ؟
عجب خواب هايي مي بيني
ديگر چي ديدي ؟
تعريف کن بخنديم آقاي من

اين خواب چقدر کش مي آيد
بگذار اين کابوس را بگذرانم
بگذار بيدار شوم
همه را برات تعريف مي کنم
اين خواب هم مثل سربازي تمام مي شود
گل قشنگم
اگر در جنگ کشته نشوم
اگر زنده بمانم
چشم هام را باز مي کنم
مي بينم کنارم نشسته اي
خم شده بر صورتم
من در انتظار يک لبخند
تو در انتظار يک بوسه
مگر نمي شود ؟

عباس معروفي

عباس معروفی :  انتظار

عباس معروفی :

انتظار

امروز خودم را
آراسته ام
گفتي که ظهر مي آيي
و من يادم رفت بپرسم
به افق تو يا من ؟
و تو يادت رفت بگويي
فردا يا روزي ديگر ؟
چه فرقي مي کند ؟
خودم را آراسته ام
عطر زده و منتظر
با لباسي که خودت تنم کرده اي

عباس معروفي

عباس معروفی :  هر حرف نام تو را با عطر گلی می آمیزم

عباس معروفی :

هر حرف نام تو را
با عطر گلی می آمیزم
هر خواب گندمزاری را
با نسیم نگاهم
بر تنت می نوازم
هر آوای پرنده ای را
از موهای تو می گذرانم
هر شراب نابی را
با مستی لبهای تو
مزه مزه می کنم
صدای تو
باد را برمی گرداند
گل قشنگم
برمی گردم
پیش از آن که تو را بشناسم برمی گردم
و در ابتدا و انتهای ذهنت ورق می خورم
می خواهی قبل و بعد ذهنت را ببوسم ؟

عباس معروفی

عباس معروفی :  در آيه هاي من

عباس معروفی :

در آيه هاي من
چشم هاي زيباي تو
ناپيداست
در آيه هاي من
پيچ و تاب اندامت ناپيداست
در آيه هاي من
صداي مهربانت
با پرنده ها به تابستان کوچ کرده
و برف
اين برف و اين آسمان شگرف
روي خاطره هاي تو را
سفيد مي کنند

عباس معروفی

عباس معروفی : نه زمين‌شناسم نه آسمان‌پرداز گرفتارم

عباس معروفی :

نه زمين‌شناسم
نه آسمان‌پرداز
گرفتارم
گرفتار چشم‌هاي تو
يک نگاه به زمين
يک نگاه به زمان
زندگي من از همين گرفتاري شروع مي‌شود
سبز آبي کبود من
چشم‌هاي تو
معناي تمام جمله‌هاي ناتمامي ست
که عاشقان جهان
دستپاچه در لحظه‌ي ديدار
فراموشي گرفتند و از گفتار بازماندند
کاش مي‌توانستم اي کاش
خودم را
در چشم‌هاي تو
حلق‌آويز کنم

عباس معروفي

عباس معروفی : بودنت زندگي را معنا مي کند

عباس معروفی :

بودنت
زندگي را معنا مي کند
لازم نيست کاري انجام دهي
سرو روان من
همين که راه مي روي ساز مي زني
مي گويي مي شنوي مي خندي
همين که دگمه هام را باز مي کني مي بندي
يعني همه چيز
لازم نيست بر عاشقي کردنت خيال ببافي
همين شرمي که با خنده ات مي خيزد
پولک هايي که از چشم هات مي ريزد
همين که دستت
توي دستم عرق مي کند
همين شيرين زباني هات
همين که بوي قورمه سبزي نمي دهي
يعني همه چيز
گفته بودم ؟
گفته بودم همين که نگاه نارنجي ات
به زندگي ام مي تابد
يعني همه چيز ؟

عباس معروفي