عباس معروفی : اولين و آخرين بوسه ي عاشقانه را از لب هاي تو گرفتم
عباس معروفی :
اولين و آخرين
بوسه ي عاشقانه را
از لب هاي تو گرفتم
همه ي عمر به ديگران هديه دادم
اولين هديه ي خدا را
از چشم هاي تو گرفتم
اين لباسها
اين کفش ها
اين عطرهاي رنگ وارنگ
اين شال اين کلاه
اين ساعت شني
اين جغدهاي قشنگ را
از تو گرفتم
عشق را هزار بار ديده و شنيده ام
عشق را هزار بار خوانده و نوشته ام
اما نخستين بار
درس ها و دست هاي عشق را
از تو گرفتم
لذت و شادي و خوشبختي
در واژه ها مي رقصد
من اين لحظه هاي ناب را
من آغوش و مستي شراب را
از تو گرفتم
تبعيد و غربت و تنهايي
نمي دانستم جايم کجاست
چي بنويسم کجا بخوانم
رفيقي که مرا دريابد ، کو ؟
گل قشنگم
رفيق بزرگوار من
ماندن در خانه ي ادبيات را
از تو گرفتم
درد و رنج زندگي
همه کاه بود
دلتنگي ات کوه
کوهي که بر خانه ام فرو نشست
من اين زنده به گوري را
از تو گرفتم ؟
عباس معروفی