غاده السمان / شعر عاشقانه
عشق
اسلحهای است در دستان کسانی
که دوستشان داریم
به آنها قدرت میدهد
که زخمیمان کنند
و تنهایمان بگذارند.
غاده السمان
عشق
اسلحهای است در دستان کسانی
که دوستشان داریم
به آنها قدرت میدهد
که زخمیمان کنند
و تنهایمان بگذارند.
غاده السمان
ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﻣﻦ ﺁﻣﺪﯼ
ﺑﺮﺍﯾﻢ ﻣﺪﺍﺩ ﺑﯿﺎﻭﺭ، ﻣﺪﺍﺩ ﺳﯿﺎﻩ
ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺭﻭﯼ ﭼﻬﺮﻩ ﺍﻡ ﺧﻂ ﺑﮑﺸﻢ
ﺗﺎ ﺑﻪ ﺟﺮﻡ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺩﺭ ﻗﻔﺲ ﻧﯿﻔﺘﻢ
ﯾﮏ ﺿﺮﺑﺪﺭ ﻫﻢ ﺭﻭﯼ ﻗﻠﺒﻢ ﺗﺎ ﺑﻪ ﻫﻮﺱ ﻫﻢ ﻧﯿﻔﺘﻢ !
ﯾﮏ ﻣﺪﺍﺩ ﭘﺎﮎ ﮐﻦ ﺑﺪﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺤﻮ ﻟﺐ ﻫﺎ
ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺳﺮﺧﯿﺸﺎﻥ،
ﺳﯿﺎﻫﻢ ﮐﻨﺪ !
ﯾﮏ ﺑﯿﻠﭽﻪ، ﺗﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻏﺮﺍﯾﺰ ﺯﻧﺎﻧﻪ ﺭﺍ
ﺍﺯ ﺭﯾﺸﻪ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﻡ
ﺷﺨﻢ ﺑﺰﻧﻢ ﻭﺟﻮﺩﻡ ﺭﺍ ...
ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ﺭﺍﺣﺖ ﺗﺮ ﺑﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﻣﯽ ﺭﻭﻡ ﮔﻮﯾﺎ !
ﯾﮏ ﺗﯿﻎ ﺑﺪﻩ، ﻣﻮﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺑﺘﺮﺍﺷﻢ،
ﺳﺮﻡ ﻫﻮﺍﯾﯽ ﺑﺨﻮﺭﺩ
ﻭ ﺑﯽ ﻭﺍﺳﻄﻪ ﺭﻭﺳﺮﯼ ﮐﻤﯽ ﺑﯿﺎﻧﺪﯾﺸﻢ !
ﻧﺦ ﻭ ﺳﻮﺯﻥ ﻫﻢ ﺑﺪﻩ، ﺑﺮﺍﯼ ﺯﺑﺎﻧﻢ
ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ... ﺑﺪﻭﺯﻣﺶ ﺑﻪ ﺳﻖ
... ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﻓﺮﯾﺎﺩﻡ ﺑﯽ ﺻﺪﺍﺗﺮ ﺍﺳﺖ !
ﻗﯿﭽﯽ ﯾﺎﺩﺕ ﻧﺮﻭﺩ،
ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﮐﻨﻢ
ﭘﻮﺩﺭ ﺭﺧﺘﺸﻮﯾﯽ ﻫﻢ ﻻﺯﻡ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﺴﺘﺸﻮﯼ ﻣﻐﺰﯼ !
ﻣﻐﺰﻡ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺷﺴﺘﻢ، ﭘﻬﻦ ﮐﻨﻢ ﺭﻭﯼ ﺑﻨﺪ ﺗﺎ ﺁﺭﻣﺎﻥ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ
ﺑﺎﺩ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮﺩ
ﺑﻪ ﺁﻧﺠﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﻧﯽ ﻧﯿﻨﺪﺍﺧﺖ .
ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ ﮐﻪ؟ ﺑﺎﯾﺪ ﻭﺍﻗﻊ ﺑﯿﻦ ﺑﻮﺩ !
ﺻﺪﺍﺧﻔﻪ ﮐﻦ ﻫﻢ ﺍﮔﺮ ﮔﯿﺮ ﺁﻭﺭﺩﯼ ﺑﮕﯿﺮ !
ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺟﺮﻡ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ،ﺑﺮﭼﺴﺐ
ﻓﺎﺣﺸﻪ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪﻡ
ﺑﻐﻀﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮔﻠﻮ ﺧﻔﻪ ﮐﻨﻢ !
ﯾﮏ ﮐﭙﯽ ﺍﺯ ﻫﻮﯾﺘﻢ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ
ﺑﺮﺍﯼ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮﺍﻥ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﺩﯾﻨﯽ
ﺑﻪ ﻗﺼﺪ ﺍﺭﺷﺎﺩ،ﻓﺤﺶ ﻭ ﺗﺤﻘﯿﺮ ﺗﻘﺪﯾﻤﻢ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ،
ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺑﯿﺎﻭﺭﻡ ﮐﻪ ﮐﯿﺴﺘﻢ !
ﺗﺮﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ...
ﺍﮔﺮ ﺟﺎﯾﯽ ﺩﯾﺪﯼ ﺣﻘﯽ ﻣﯽ ﻓﺮﻭﺧﺘﻨﺪﺑﺮﺍﯾﻢ ﺑﺨﺮ ...
ﺗﺎ ﺩﺭ ﻏﺬﺍ ﺑﺮﯾﺰﻡ
ﺗﺮﺟﯿﺢ ﻣﯽ ﺩﻫﻢ ﺧﻮﺩﻡ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻧﺤﻘﻢ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺭﻡ !
ﺳﺮ ﺁﺧﺮ ﺍﮔﺮ ﭘﻮﻟﯽ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﻣﺎﻧﺪ
ﺑﺮﺍﯾﻢ ﯾﮏ ﭘﻼﮐﺎﺭﺩ ﺑﺨﺮ ﺑﻪ ﺷﮑﻞ ﮔﺮﺩﻧﺒﻨﺪ،
ﺑﯿﺎﻭﯾﺰﻡ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﻧﻢ ...
ﻭ ﺭﻭﯾﺶ ﺑﺎ ﺣﺮﻭﻑ ﺩﺭﺷﺖ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ :
ﻣﻦ ﯾﮏ ﺍﻧﺴﺎﻧﻢ
ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﯾﮏ ﺍﻧﺴﺎﻧﻢ
ﻣﻦ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﯾﮏ ﺍﻧﺴﺎﻧﻢ
غاده السمان
کرده ام از دستِ ایـن فرهنگ، هنگ!
گشته از عشقت دلِ دلتنگ، تنگ
بعدِ «شیرین» شد تب «فرهاد»، حاد
(این خبر را مرکز امداد، داد !)
گفـت در پیشت شبی کفاش فاش:
هست گویا معبر خشخاش، خاش!
با عبورت می شود جالیز، لیز
جعفری می رقصد و گشنیز، نیز!
بـا نگاهت می زند «عطار»، تار
«مولوی» غش کرده و «گلزار»، زار
می شود در گردنت زنجیر، جیر
می کُند در دست تو کفگیر، گیر
هر که بر اشعار من خندید، دید
می شود با یادِ تو تبعید، عید!
کرد پیشت آدم سالوس، لوس
با تو شب ها می شود کابوس، بوس!
کیمیا کردی و شد شاغول، غول!!
با کلامت می خورَد «شنگول»، گول!
وقت خشمت می شود «تیمور»، مور
رفته «نادر» تا حد مقدور، دور!
چون به حرف آیی شود خاموش، موش
گفته هایت را کند خرگوش، گوش!!
می کُنی از بهر ما اندام، دام
پیش زلفت می شود «خاخام»، خام
این خبر را می زند نجار، جار:
هست در اطراف تو بسیار، یار
کاسه ات را می زند ابلیس، لیس
(هست بخش دوم ساندیس، دیس!!)
گشته ام از دست استدلال، لال
رفته گویا از دل «خوشحال»، حال
از : یک شاعر ناشناس
عادتم بود از همان اول ببازم خویش را
آمدی برگیر تیر زَهره را لاچی کمان
یک گلستان خنده ی وحشی به دستت ناگهان
از درآ ،صد تیر در پهلو زن آپاچی کمان
از تبار عشقم و این عشق نذر چشم توست
دین من عشق است ها،دین شماهاچی کمان؟
درد خم کرده چنان که خلق می گوید به من
:مردِ سگ جانِ نُتردامیِّ لیلاچی کمان
می بَرندم لحظه ای برگرد تیرت را بگیر
آن طرف بر سر مزن، برپا تماشاچی کمان
بعدِ من حتمابه کار آید دوباره می زنی
بر دل بیچاره ی یک عاشقِ خاچی کمان
اول از نفرت بزن بر دل پس از مردن بیا
رقص میت کن بزن بر غیرتم ماچی کمان
حسرتت را می برم هیچ است میدانم ولی
بهتر است از هیچِ هیچاهیچِ بی کاچی کمان
روی کوهم نیست ابری،چشم هایم خیسِ خیس
من شدم صد تکّه رنگ مرده آچاچی کمان...
#حسن_حبیبیان
نپرس حال مرا بی تو حال حال بدی است
هزار وسیصد و هشتاد و هشت سال بدی است
نپرس هیچ نپرس از دلم ، همین "چه خبر"
همین "چه می کنی این روزها.."سوال بدی است
ای طبیب از درد بگذر / راه درمانی گرفتم
قبر مجانی گرفتم
از رییس شهرداری / عهد و پیمانی گرفتم
قبر مجانی گرفتم
بر هنرمندان مگو هرگز ندارند اعتنایی
دیدی آخر اندر این دوران چه عنوانی گرفتم
قبر مجانی گرفتم
بعد عمری کوشش و رنج و تلاش و تنگدستی
گویی از گنجور عالم ، گنج شایانی گرفتم
قبر مجانی گرفتم
تا شنیدم این خبر را ناگهان از جای جستم
گفتم اندر روز پیری قوت جانی گرفتم
قبر مجانی گرفتم
چون نباشم شاد و دلخوش ، بعد عمری بی پناهی
بیا جانا که تا جانانه باشیم
یکی شمع و یکی پر پر پروانه باشیم
یکی موسی شویم اندر مناجات
یکی جارو کش می می میخانه باشیم
گل زردم همه دردم
ز جفایت شکوه نکردم
تو بیا تا دور تو بگردم
های ای یار جانی یار جانی
دوباره بر نمیگردد دیگر جوانی
,,,
از اینجا تا به بیرجند سه گداره
گدار اولی جان جان، نقش و نگاره
گدار دومی مخمل بپوشم
گدار سومی دی دی دیدار یاره
گل زردم همه دردم
ز جفایت شکوه نکردم
تو بیا تا دورت بگردم
,,,
دلم بی وصل تو شادی مبیناد
به غیر از محنت آزاد آزادی مبیناد
خراب آباد دل بی مقدم تو
الهی هرگز آباد آبادی مبیناد
گل زردم همه دردم
ز جفایت شکوه نکردم
تو بیا تا دورت بگردم
ژاله اصفهانی

دلم اسارتی میخواهد
در چنگال های تو
زمانش مهم نیست
از جنس آغوشت
باشد کافی ست
آن هم با عطر تن تب دار تو
حتی در کنج دلت
"پریناز ارشد"