گلچین شعرهای شمس لنگرودی

هوای قریه بارانی است
کسی از دور می آید
کسی از منظر گلبوته های نور می آید
صدایش بوی جنگل های باران خورده رادارد
ووقتی گیسوانش را
رها در باد می سازد
دل من سخت می گیرد
دلم ازغصه می میرد.

 

هوای قریه بارانی ست
جمیله جان
درها را کمی واکن
که عطر وحشی گل ها
بپیچد در اتاق من
که شاید خیل لک لک ها
نشیند بر رواق من.
جمیله جان
می بینی که ساحلهاچه خاموش است؟
کنارکومه ها دیگر گل و سوسن نمی روید
و ماهیگیرها آواز گرم روستایی را نمی خوانند

جمیله جان
برنجستان ما غمگینِ غمگین است
و دیگر برزگرها شعر لیلا را نمی خوانند
روایت های شیرین را نمی دانند
هوا در عطر سوسن های کوهی بوی اردک های وحشی را نمی ریزد
و در شبهای مهتابی
صدایی جز هیاهوی مترسک ها نمی آید

تمام کوچه ها دلتنگِ دلتنگند
جمیله جان خداحافظ
خداحافظ
دل من سخت غمگین است.  شمس لنگرودی

***
پرنده ی در برف مانده
جز دام پُر از دانه
پناهی ندارد.  شمس لنگرودی

***
انسان همواره زود به دنیا می آید
وزندگی لحظه ای ست که طول می کشد
و زندگی گلدانی ست
که همیشه از گّل خالی می ماند.

خوشبختی کوچه یی ست
که مدام
باران سنگ در آن می بارد
و انسان
عروسکی ست
که خواب می بیند
و رویاهایش را زندگی می کند.

عشق چیزی نیست
که بتوان
با آن زندگی کرد
و زندگی چیزی نیست
که بتوان
بی عشق گذراند...  شمس لنگرودی

***

پروردگارا
سپاس می گزارم
کشتی هایم را شکستی
قطب نمایم را گم کردی
و کاشف سرگردان را
به قاره ی بی پایانش رساندی.  شمس لنگرودی

***

وقتي که به هر سو سر مي‌چرخاني و گلي نيست تا آبش دهي
وقتي که پرنده‌اي پيدا نيست
تا بالت را با او قسمت کني
وقتي که شبانگاهانُِ
حباب ستاره‌ها 
به سرانگشتي مي‌ترکد،
شايد سفر 
راهي براي رهايي است
اما تو راهتوشه و دوستان و هوا را
در خانه فراموش کرده ای
و تکه ای از یادها
که به کُنج سینه مان نهادی...  شمس لنگرودی

***

نگاه کن چه پیر می شوند
رویاهائی که تو را نیافته جهان را ترک می کنند.  شمس لنگرودی

شعری طنز از شاعری ناشناس

کرده ام از دستِ ایـن فرهنگ، هنگ!

گشته از عشقت دلِ دلتنگ، تنگ

 

بعدِ «شیرین» شد تب «فرهاد»، حاد

(این خبر را مرکز امداد، داد !)

 

گفـت در پیشت شبی کفاش فاش:

هست گویا معبر خشخاش، خاش!

 

با عبورت می‏ شود جالیز، لیز

جعفری می‏ رقصد و گشنیز، نیز!

 

بـا نگاهت می ‏زند «عطار»، تار

«مولوی» غش کرده و «گلزار»، زار

 

می ‏شود در گردنت زنجیر، جیر

می ‏کُند در دست تو کفگیر، گیر

 

هر که بر اشعار من خندید، دید

می ‏شود با یادِ تو تبعید، عید!

 

کرد پیشت آدم سالوس، لوس

با تو شب‏ ها می‏ شود کابوس، بوس!

 

کیمیا کردی و شد شاغول، غول!!

با کلامت می‏ خورَد «شنگول»، گول!

 

وقت خشمت می‏ شود «تیمور»، مور

رفته «نادر» تا حد مقدور، دور!

 

چون به حرف آیی شود خاموش، موش

گفته‏ هایت را کند خرگوش، گوش!!

 

می‏ کُنی از بهر ما اندام، دام

پیش زلفت می‏ شود «خاخام»، خام

 

این خبر را می‏ زند نجار، جار:

هست در اطراف تو بسیار، یار

 

کاسه ‏ات را می ‏زند ابلیس، لیس

(هست بخش دوم ساندیس، دیس!!)

 

گشته‏ ام از دست استدلال، لال

رفته گویا از دل «خوشحال»، حال

 

از : یک شاعر ناشناس

محسن شیخی  : شاعر تو را دید و غم خود باز یادش رفت

محسن شیخی

شاعر تو را دید و غم خود باز یادش رفت

شعر کبوتر با کبوتر باز .... یادش رفت

پرواز گیسوی رهایت را کبوتر دید

شرمنده شد از کار خود ، پرواز یادش رفت

چشمان تو مانند دریایی جدا از هم

موسی تو را وقتی که دید اعجاز یادش رفت

عطر تنت خوش بو تر از باغ ارم ... حافظ

با عطر تو مجنون شد و شیراز یادش رفت

حتی بنان از دوریت دلتنگ و محزون است

بغضی گلویش را گرفت .... آواز یادش رفت

بیژن ترقی / شعر طنز قبر مجانی گرفتم

ای طبیب از درد بگذر / راه درمانی گرفتم

قبر مجانی گرفتم

از رییس شهرداری / عهد و پیمانی گرفتم

قبر مجانی گرفتم

بر هنرمندان مگو هرگز ندارند اعتنایی

دیدی آخر اندر این دوران چه عنوانی گرفتم

قبر مجانی گرفتم

بعد عمری کوشش و رنج و تلاش و تنگدستی

گویی از گنجور عالم ، گنج شایانی گرفتم

قبر مجانی گرفتم

تا شنیدم این خبر را ناگهان از جای جستم

گفتم اندر روز پیری قوت جانی گرفتم

قبر مجانی گرفتم

چون نباشم شاد و دلخوش ، بعد عمری بی پناهی

ای مرا کرده مشوّش زلفت

ای مرا کرده مشوّش زلفت
وی ز گل ساخته مفرش زلفت


تا که در خسته دل ما پیوست
نیست خالی ز کشاکش زلفت


شد ز بیماری چشمت آگاه
هست از آن روی بر آتش زلفت


روز خوش را دل من شب خوش کرد
تا که او راست شب خوش زلفت


نور خورشید نهان شد چو فکند
سایه یی بر رخ مه وش زلفت


آن چه خطّست که گویی که بمشک
سیم را کرد منقش زلفت


گفتم ان زلف بگیرم یک شب
گشت از اندیشه مشوّش زلفت


گرز حال دل من می پرسی
آنک آنک سوی خودکشی زلفت 

کمال‌الدین اسماعیل

کار با مردم گیتی همه یک روی کنیم

خیز تا رختاز این کوی به یک سوی کنیم
کار با مردم گیتی همه یک روی کنیم


دین یکی قبله یکی راه یکی شاه یکی است
تا بکی روی از این سوی بدان سوی کنیم


بیش از این بهرۂ ما نیست ز انصاف قضا
گر همه قسم جهانرا بترازوی کنیم


از نصیبی که نهادند فزون میندهند
روز و شب گرد جهان هر چه تکاپوی کنیم


ما چه داریم چمنها ز گل و لاله و سرو
بدمنها گل خر زهره چرا بوی کنیم


آنکه صد سلسله دل بست بیک حلقۂ زلف
آفرینش همه بر قوت بازوی کنیم


تا ببینیم یکی صورت حال دو جهان
یکنفس روی در آئینۂ زانوی کنیم


ما که از مغزهش و جان خرد زاده شدیم
حیف از آن است که با بیخردان خوی کنیم  

میرزا حبیب خراسانی

اشعار غلامرضا طریقی

گرچــــه هنگام سفــر جاده ها جانکاه اند

روی نقشه ، همه ی فاصله ها کوتاه اند !

فاصله بین من و شهر شما یک وجب است

نقشه ها وقتی از این فاصله ها می کاهند

من که از خود خبرم نیست چه قیدی دارم ؟

جمله های خبــــری قید مکان میخواهند !!

راهــــی شهر شما میشوم از راه خیال

بی خیالان چه بخواهند چه نه ؛ گمراهند

شهر پــُر می شود از اهل جنــون برج بـه برج

"مهر" خواهان شما "مشتری " هر "ماه " اند !

بــه "نظامــی" برسانید کــــه در نسخــــه ی ما

خسروان برده ی کت بسته ی شیرین شاه اند !

چند قرن است که خرما به نخیل است و هنوز

دستــــهای  طلب  از  چیـــدن  آن  کـوتاهـــند

غلامرضا طریقی

اشعار اقبال لاهوری

عقل تو حاصل حیات ، عشق تو سر کائنات

پیکر خاک خوش بیا ، این سوی عالم جهات

زهره و ماه و مشتری از تو رقیب یکدگر

از پی یک نگاه تو کشمکش تجلیات

در ره دوست جلوه هاست تازه بتازه نوبنو

صاحب شوق و آرزو دل ندهد بکلیات

صدق و صفاست زندگی نشوونماست زندگی

«تا ابد از ازل بتاز ملک خداست زندگی»

شوق غزل سرای را رخصت های و هو بده

باز به رند و محتسب باده سبو سبو بده

شام و عراق و هند و پارس خوبه نبات کرده اند

خوبه نبات کرده را تلخی آرزو بده

تا به یم بلند موج معرکه ئی بنا کند

لذت سیل تند رو با دل آب جو بده

مرد فقیر آتش است میری و قیصری خس است

فال و فر ملوک را حرف برهنه ئی بس است

دبدبهٔ قلندری ، طنطنهٔ سکندری

آن همه جذبهٔ کلیم این همه سحر و سامری

آن به نگاه می کشد این به سپاه می کشد

آن همه صلح و آشتی این همه جنگ و داوری

هر دو جهان گشاستند هر دو دوام خواستند

این به دلیل قاهری ، آن به دلیل دلبری

ضرب قلندری بیار سد سکندری شکن

رسم کلیم تازه کن رونق ساحری شکن

 

اقبال لاهوری

رد پای احساس / مهدی اخوان ثالث

زندگی با ماجراهای فراوانش،

ظاهری دارد به سان بیشه ای بغرنج و در هم باف

ماجراها گونه گون و رنگ وارنگ ست؛

چیست اما ساده تر از این، که در باطن

تار و پود هیچی و پوچی هم آهنگ است؟



من بگویم، یا تو می گویی

هیچ جز این نیست؟»

تو بگویی یا نگویی، نشنود او جز صدای خویش.

«ماجراها» گوید، اما نقش هر کس را

می نگارد، یا می انگارد،

بیش تر با طرح و رنگ ماجرای خویش..

- « هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟

یک فریب ساده و کوچک.

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را

جز برای او و جز با او نمی خواهی

من گمانم زندگی باید همین باشد..

هر حکایت دارد آغازی و انجامی،

جز حدیث رنج انسان،غربت انسان

آه! گویی هرگز این غمگین حکایت را

هر چها باشد، نهایت نیست..

زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده کوچک

آن هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس چون او گرامی نیست

بی گمان باید همین باشد.

ماجرا چندان مفصل نیست، اصلا ماجرایی نیست.

راست می گوید که می گوید

« یک فریب ساده کوچک »

من که باور کرده ام، باید همین باشد..

هی فلانی! شاتقی بی شک تو حق داری.

راست می گویی، بگو آنها که می گفتی.

باز آگاهم کن از آنها که آگاهی

از فریب، از زندگی، از عشق

هر چه می خواهی بگو، از هر چه می خواهی..

گفت: چه بگویم، چی بگویم، آه!

به چراغ روز و محراب شب و موی بتم طاووس

من زندگی را دوست می دارم

مرگ را دشمن؛

وای! اما با که باید گفت این، من دوستی دارم

که به دشمن خواهم از او التجا بردن؟!

دیده ای بسیار و می بینی

می وزد بادی، پری را می برد با خویش،

از کجا؟ از کیست؟

هرگز این پرسیده ای از باد؟

به کجا؟ وانگه چرا؟ زین کار مقصد چیست؟

خواه غمگین باش، خواه شاد

باد بسیار است و پر بسیار، یعنی این عبث جاری ست.

آه! باری بس کنم دیگر

هر چه خواهی کن، تو خود دانی

گر عبث، یا هر چه باشد چند و چون،

این است و جز این نیست.

مرگ گوید: هوم! چه بیهوده!

زندگی می گوید: اما باز باید زیست،

باید زیست،

باید زیست!...

 

ژاله اصفهانی :  بیا جانا که تا جانانه باشیم

ژاله اصفهانی :

بیا جانا که تا جانانه باشیم
یکی شمع و یکی پر پر پروانه باشیم

یکی موسی شویم اندر مناجات
یکی جارو کش می می میخانه باشیم

گل زردم همه دردم

ز جفایت شکوه نکردم

تو بیا تا دور تو بگردم

های ای یار جانی یار جانی
دوباره بر نمیگردد دیگر جوانی

,,,

از اینجا تا به بیرجند سه گداره
گدار اولی جان جان، نقش و نگاره

گدار دومی مخمل بپوشم
گدار سومی دی دی دیدار یاره

گل زردم همه دردم

ز جفایت شکوه نکردم

تو بیا تا دورت بگردم

,,,

دلم بی وصل تو شادی مبیناد
به غیر از محنت آزاد آزادی مبیناد

خراب آباد دل بی مقدم تو
الهی هرگز آباد آبادی مبیناد

گل زردم همه دردم

ز جفایت شکوه نکردم

تو بیا تا دورت بگردم

ژاله اصفهانی


#مرتضی_خدمتی / با من غریبگی نکن ای آشناترین


با من غریبگی نکن ای آشناترین
ای روح زخم خورده ی ما را دواترین

توفان نوح شرح حقیری ست از دلم
لنگر بکش به سمت من ای ناخداترین

من بی تو بدبیارترین مرد قصه ام
روی کدام قله نشستی هماترین؟

برگرد و چارفصل خدا را بهار کن
ای بین معجزات رسولان فراترین!

آه ای فرشته ای که پرت را ندیده اند
آه ای همیشه از همه بی ادعاترین

دست مرا بگیر و کنارم قدم بزن
تا با تو باشم از غم دنیا رهاترین

با هم بیا جهان جدیدی بنا کنیم
ای در من از تمام خدایان خداترین

#مرتضی_خدمتی

اشعار شوکت_بخارایی

ز چهره رنگ به کوی تو ریختم رفتم                  
غبار خویش به صد پرده بیختم رفتم

شبی به کوی تو از خویش آمدم بیرون
تو را گرفتم و از خود گریختم رفتم

به زلفت از نگهم بود بسته تار امید   
به نیم‌جنبش مژگان گسیختم رفتم

سحر به بزم جهان مست آمدم شوکت
شراب ساغر خورشید ریختم رفتم

شوکت_بخارایی