شعر از : فاطمه اختصاری

صدای کوفتی ِ توله سگ درون سرم

صدای کوفتی ِ جیغ و گریه ی پسرم

 

صدای کوفتی ِ بستن ِ در ِ خانه

صدای توی دلم مانده: «با خودت ببرم!»

 

بغل گرفتن ِ یک زندگی به تنهایی

صدای کوفتی ِ چند مهره ی کمرم

 

دو دست ِ آویزان روی دامنی پاره

دو چشم ِ بسته شده در تکان ِ گهواره

 

قدم زدن وسط هال و هی تو را دیدن

تکان تکاندن ِ خود، روی فرش پاشیدن

 

قدم زدم که فراموش تر کنم خود را

میان زندگی ِ مشـ/ـترک تعهّد را!

 

نبودی و دلم از عاشقیت شک برداشت

ترک ترک… همه ی زندگی ترک برداشت

 

و سیب های من از دست آدم افتادند

و مردهای غریبه به یادم افتادند

 

قدم زدم وسط گیجی ِ زمین لرزه

که روی تخت بیفتم از این زن ِ هرزه

 

که خواب ِ سقف می آمد به بسترم می ریخت

عذاب وجدانم، خاک بر سرم می ریخت

 

که گم/ شدم جسدی تازه در تصوّرها

که دفن می کردم بین پاره آجرها

 

بیا بگرد در این خاطرات ِ خاک شده

که حتما از سر ِ تو سال هاست پاک شده

 

بیا جلو! جسدی تازه را بکش بیرون

اگرچه صورتم از ترس، ترسناک شده!

 

بیا بگرد! همین گوشه و کنارم من

صدای کوفتی ِ مرگ و انتظارم من

 

کنار تخت دو تا تیغ تیز پیدا کن

مرا بگرد از این هیچ چیز! پیدا کن!

 

تکان نمی خورد و خالی است گهواره

بگرد!… و پسرت را عزیز پیدا کن!

 

درون جمجمه ی من صدای آژیر است

صدای کوفتی ِ گریه ی سگی پیر است

 

صدای دووور شدن از صدای هر خواهش

و سر گذاشتنت روی سفتی ِ بالش

 

دو چشم ِ زل زده به آسمان، به آن بالا

صدای آرامش بخش ِ لا…لالا…لالا…

 

شعر از : فاطمه اختصاری

فاطمه اختصاری :  بساط سبزی

۱

[بساط سبزی، توی حیاط، زیر درخت]

۲

سُرور خانم… و چند تا زن ِ خوشبخت!!

سُرور خانم و یک مشت حرف عُق دارش

از عشق و عقد و عروسی و مجلس پاتخت

سُرور خانم و بند دکلته ی سبزی

که گیر کرده به یک چیز ِ زنده ی ِ سرسخت

بساط سبزی، توی حیاط دلگیر ِ ↓

سُرور خانم

۳

- «می دونم آخرش میره

یه عمر پاش بشینی، تلف بشی، بِپُکی

یه هو بُلن شی ببینی دلش یه جا گیره»

سکوت معصومه در صدای چک چک ِ آب

میان حوض دو چشم ِ به هیچ چی! خیره

۴

بساط سبزی با لکّه های مختصری

که پاک می شود آهسته توی مغز زری

نفس نفس مردنْ زیر دمکشی نم دار

فرار از خفگی ِ اتاق شش نفری

خیال دووووور پریدن، سبک شدن از هر…

زری و در شکمش باز چیز زنده تری!

۵

بساط سبزی روی ِ دو تا مجلّه ی مُد

خطوط بسته ی دنیا که تنگ تر می شد

بهار و قرص جلوگیری از خودش

- «تا کِی؟!»

کنار گریه ی بی ربط ِ! قبل هر پریود

کنار پنجره ی باز و عشق دزدکی اش

بهار  گم شده در نامه های زیر کمد

۶

صدای باران که می خورد به یک دیوار

صدای گریه ی تو زیر گرمی ِ سشوار

نمی توانی (در) رفتن از اتاقت را

دلت/ گرفته از این لحظه ها سراغت را

سُرور خانم ِ پوکی میان دردِ سرت

شبیه ماتی ِ تصویر های دور و برت

دو لکّه ی قرمز، دستمال ِ ماتیکی

خیال دووووووور شدن های بعد نزدیکی!

و دست و پا زدن ِ بی خود ِ جنین ِ زری

نمی شود بپری، نه! نمی شود بپری!

گرفته پایت را دست های توی لجن ↓

گرفته/ زندگی ات را بچسب و حرف نزن !

………………………………………

۷

و قرمه سبزی مثل ِ همیشه جا افتاد

چراغ روشن شد… بعد پرده ها افتاد!

از : فاطمه اختصاری

فاطمه اختصاری :  دهان ِ وا شده ی ماهی

فاطمه اختصاری :

دهان ِ وا شده ی ماهی

که گیر کرده به قلّاب و

بدون دلهره از بیرون

کشیده می شود از آب و

نگاه می کندت، بی جان

– «مرا بلند کن از خواب و ↓

فقط تکان بده! محکم تر!»

 

خدا شبیه دو دست خیس

که می خورد به تنم سرد است

«و این منم زن تنهایی»

که سال هاست که سردردست!

تکان نمی خورد از جایش

دلش گرفته و بُغ کرده ست

– «ولش کن از بغل ِ خیست!»

 

سؤال از سر ِ نخ افتاد

بگو چقدر زمان دارم؟

برای یک نفس ِ راحت

ببین که گریه کنان دارم

جواب می شوم از این درد

تمام شب هیجان دارم

– «کسی مرا بکشد بیرون!»

 

به فکر معجزه ای هستی

برای منطق ِ بیمارم

به فکر ترکِ منی غمگین

که گیر کرده در افکارم

نگاه های حسودت را

بدزد از من و سیگارم

– «به تخت ِ خواب ِ خودت برگرد!»

 

کسی شکافت بدون ِ ترس

جهان ِ ماهی تنها را

و ریخت از شکمش بیرون

تمام «بچّه خدا»ها را

کسی بیاید از این کابوس

کسی نجات دهد ما را

– «فقط تکان بده! محکم تر!»

– «فقط تکان بده! محکم تر!»

– «فقط تکان بده! محکم تر!»

از : فاطمه اختصاری

فاطمه اختصاری :  پنجره

فاطمه اختصاری :

از پنجره بیرون می اندازم سلامت را

بی حوصله، می آورم بشقاب شامت را

خسته، جلو می آیی و می بوسی ام امّا

من هی عقب تر می روم هی پشت بامت را

آخر می افتم از سرت از «دوستم داری»

باید که از دنیا بگیری انتقامت را

روی تنم جای کبودی مانده از دستت

مردی!! نشانم می دهی هر شب مرامت را!!

در من گره خورده طنابی، بسته به هیچم

دُور خودم، دُور تو، دُور عشق می پیچم

من خسته ام، من خسته بودم، خسته خواهم بود

ای کاش ساعت روی دیوارش بخوابد زود

سرما زده دنیام از برفی که می باری

گم می کنم خود را میان خانه ای از دود

یک مرد عاشق را برایم ادّعا کردی

امّا عزیزم زود راهت را جدا کردی

این زن همیشه پشت اسمت زندگی می کرد

آخر بگو! یک بار اسمش را صدا کردی؟!

آهسته در رفتم شبیه ذرّه های ِ شن

با بی حواسی مشت هایت را که وا کردی

و یک نفر برداشت نعش ِ این زن ِ کم را

حل کرد در آغوش خود هر جوری از غم را

حل کرد جدول های خالی را کف ِ مغزم

که می شود رد کرد هر چیز ِ مسلّم را

من گریه می کردم عذابی را که در من بود

آورد روی تخت، گرمای جهنّم را

باید ببینی سوختن از عشق یعنی چه!!

وقتی نوازش می کنم موهای مَردَم را

مردی که از خواب ِ بد ِ بد پا شدم پیشش

بوی تنم را می دهد لب ها و ته ریشش

می فهمدم از لرزشی که در صدا دارم

از چین ِ کم عمقی که زیر ِ چشم ها دارم

از بغض بی ربطی که بین خنده هایم هست

سردرد های بی خودی که از کجا دارم!

دارد گره های مرا وا می کند بی حرف

مردی که بیرون می کشید این نعش را از برف

یخ کرده حتماً ظرف شامش توی تنهایی

دارم تصوّر می کنم، پیشم، همین جایی!

(حس کن! همین جایی! همین جایی! همین جایی!)

هی منتظر تا که ببینی دست پختم را

می بوسی ام از پشتِ سر، بازوی لـ-ـخـ-ـتم را

از پنجره بیرون می اندازی سکوتم را

آهسته می بندی به خود فکر سقوطم را

بالا می آیم از خودم می آورم بالا ↓

خود را و با عشقت جنینی را که از حالا ↓

در من گره خورده، طنابی که نجاتم شد

چشمی که توی عشق/ بازی، مات ِ ماتم شد

برگشته ام پیش تو از شن های سرگردان

مثل شروعی تازه قبل از لحظه ی پایان

بر سینه ات سُر خوردن ِ خوشبختی مویم

نُه ماه لرزش های قلب ِ کوچکی تویم

این بچّه که از توست چسبیده به دنیایم

از هر طرف راهی ست که سمت تو می آیم

در من طنابی وصل شد به تکّه ای از تو

من را تصوّر کن گلم! هرچند اینجایم!!

هرچند امشب هم کنار شوهرم هستم

می فهممت، ناراحتی بدجور از دستم

بی خنده، آدم برفی ِ افتاده بر تختم

دارد عذابم می دهد حسّی که سرسختم

باید بخوابم مثل ِ قبلا ً در فراموشی

باید بخوابم توی فکرت با همآغوشی

باید بخوابم، باز کن درهای خوابت را

آهسته می آیم کنارت بعد ِ خاموشی…

 

از : فاطمه اختصاری

فاطمه اختصاری :  رود اشکم

فاطمه اختصاری :

رود اشکم که به دریاچه ی غم می ریزد

خوابم از حالت چشم تو به هم می ریزد

گریه ام مثل خودم مثل غمم تکراری ست

بسته ی خالی قرصم پُر ِ از بیداری ست

بسته ی خالی یک پنجره در دیوارش

بسته ی خالی یک زن وسط ِ سیگارش

بسته ی خالی خورشید ِ به شب تن داده

بسته ی خالی یک خانه ی دور افتاده

بسته ی خالی یک عاشق جنجالی تر

بسته ی خالی یک صندلی خالی تر!

بسته ی خالی تبعید که در سیبت بود

بسته ی خالی پاییز که در جیبت بود

مرگ، پیغام تو در گوشی خاموشم بود

بسته ی خالی قرصی که در آغوشم بود

قفل بودم وسط تخت به زندانی که…

زدم از خانه به کوچه به خیابانی که…

دور دنیای تو هی آجر و آهن چیده

همه ی شهر در آن عق شده و گندیده

از شلوغی جهان، حوصله اش سر رفته

همه ی شهر دو تا پا شده و در رفته

بوق ماشین و سر ِ گیج من و کوچه ی هیز

دلم آشوب شده از خودم و از همه چیز

فکر یک صندلی پُر شده توی اتوبوس

فکر گل های پلاسیده ی ماشین عروس

زن که در چادر ِ مشکیش به شب افتاده

بچه ای خسته که از راه، عقب افتاده

مغز درمانده ی خالی شده ی بی ایده

مرد با عقربه ی روی مچش خوابیده

منم و زندگی ِ پُر شده با تصویرم

یک شب از خواب بدت می پرم و می میرم

منم و عکس مچاله شده در دستی که…

منم و عشق که خوردیم به بن بستی که…

خانه با سردی دیوار هماغوشم کرد

از چراغی وسط رابطه خاموشم کرد

قفل زد روی دهانم که پر از خون شده بود

جسدی آن طرف پنجره مدفون شده بود

جسد ِ زندگی ِ کرده شده با غم ها

جسد زل زده به چشم ِ تر ِ آدم ها

جسد خاطره هایی که کبودم کردند

مثل سیگار به لب برده و دودم کردند

جسدی که شبح ِ یک زن ِ دیگر می شد

جسد روز و شبی که بد و بدتر می شد

جسد یک زن ِ خوشبخت ِ یقیناً خوشبخت!!

بسته ی خالی سیگارم و قرصت در تخت

جیغ خاموشی رویای تو و مهتابی

با خودت غلت زدن در وسط ِ بی خوابی

با تنی خسته که آمیزه ای از لرز و تب است

در شبی تیره که از ثانیه هایش عقب است

در شبی از تو و کابوس تو طولانی تر

در شبی تیره که هر کار کنی باز شب است…

 

از : فاطمه اختصاری

توی اتاق ِ خواب ِ بچّه / فاطمه اختصاری

[این شعر چیزی کوچک و خاکستری دارد]

توی اتاق ِ خواب ِ بچّه یک پری دارد↓

با دست های خونی اش این چیز کوچک را…

[این بچّه غیر از گریه راه دیگری دارد؟]

پشت همین دیوارها بی فکر خوابیده

در خواب های مخفی اش نامادری دارد↓

انگشت های خونی اش را تند می شوید

[لطفا بگو این چاردیواری دری دارد؟]

نه! هیچ راهی، ارتباطی نیست با بیرون

شب حالت ِ گیج و تهوّع آوری دارد

دارد تلو… دارد تلو… لو/ می دهد خود را

با دست های خیس ِ خونش یک پری دارد…

نامادری در خواب هایش گریه سرداده

حتما برای خود دلیل بهتری دارد 

[این شعر مغز بچّه ای بوده ست که شاید

یک جفت چشم کوچک و خاکستری دارد]

 

از : فاطمه اختصاری