دیشب نبودی من هراسان گریه کردم

دیشب نبودی من هراسان گریه کردم

امشب کنارت سهل و آسان گریه کردم

 

خندیدی امّا در دلت آشفتگی بود

محو نگاهت وه چه نالان گریه کردم

 

نوری طلعلع می زد از رویای پنهان

من هم برای قهر دوران گریه کردم

 

گفتی زمستانی شدی در فصل گرما

فرصت شد و بر این و بر آن گریه کردم

 

ابری رسید امّا کمی باران نیاورد

آتش گرفتم جای باران گریه کردم

 

گفتی زمانش می رسد بگذار و بگذر

بستم دو چشمم را چو طفلان گریه کردم

 

کشتار و قتل و غارت دنیا به ما چه ؟!

اینجا به فکر پوچ انسان گریه کردم

 

اندوه بی پایان تمام ای کاش می شد

می گفتم از شوقت خرامان گریه کردم

 

شوق « وصالت » شهر را در می نوردید

تا کس نگوید من هراسان گریه کردم

 

از : محمد علی رستمی (وصال)

شعر تابستان احمد شاملو

احمد شاملو :

چندان که هیاهوی سبز ِ بهاری دیگر

از فراسوی هفته ها به گوش می آمد ،

با برف ِ کهنه

که می رفت

از مرگ

من

سخن گفتم.

 

و چندان که قافله در رسید و بار افکند

و به هرکجا

بر دشت

از گیلاس بُنان

آتشی عطر افشان برافروخت ،

با آتش دان ِ باغ

ازمرگ

من

سخن گفتم .

 

غبار آلود و خسته

از راه ِ دراز ِ خویش

تابستان ِ پیر

چون فراز آمد

در سایه گاه ِ دیوار

به سنگینی

یله داد

و کودکان

شادی کنان

گِرد بر گِردش ایستادند

تا به رسم ِ دیرین

خورجین ِ کهنه را

گره بگشاید

و جیب و دامن ِ ایشان را همه

از گوجه ی سبز و

سیب ِ سرخ و

گردوی تازه بیاکـَـنـَـد .

 

پس

من مرگ ِ خویشتن را رازی کردم و

او را

محرم ِ رازی؛

و با او

از مرگ

من

سخن گفتم .

 

و با پیچک

که بهارخواب ِ هر خانه را

استادانه

تجیری کرده بود،

 

و با عطش

که چهره ی هر آبشار ِ کوچک

از آن

آرایه یی دیگر گونه داشت

از مرگ

من

سخن گفتم .

 

به هنگام ِ خزان

از آن

با چاه

سخن گفتم ،

و با ماهیان ِ خُرد ِ کاریز

که گفت و شنود ِ جاودانه شان را

آوازی نیست ،

 

و با زنبور ِ زرّینی

که جنگل را به تاراج می بُرد

و عشل فروش ِ پیر را می پنداشت

که بازگشت ِ او را

انتظاری می کشد.

و از آن با برگ ِ آخرین سخن گفتم

که پنجه ی خشکش

نومیدانه

دست آویزی می جُست

در فضایی که بی رحمانه

تهی بود .

 

و چندان که خش خش ِ سپید ِ زمستانی دیگر

از فراسوی هفته های نزدیک

به گوش می آمد

و سَمور و قُمری

آسیمه سر از لانه و آشیانه خویش

سرکشیدند ،

 

با آخرین پروانه ی باغ

از مرگ

من

سخن گفتم .

 

من مرگ ِ خویشتن را

با فصل ها در میان نهادم و

با فصلی که می گذشت ؛

من مرگ ِ خویشتن را

با برف ها در میان نهادم و

با برفی می که می نشست ؛

 

با پرنده ها و

با هر پرنده که در برف

در جُست و جوی چینه یی بود .

 

با کاریزو

با ماهیان ِ خاموشی .

 

من مرگ ِ خویشتن را با دیواری در میان نهادم

که صدای مرا

به جانب ِ من

باز پس نمی فرستاد .

چرا که می بایست

تا مرگ ِ خویشتن را

من

نیز

از خود

نهان کنم .

شعر عارفانه ای از فاضل نظری

گر عقل پشت حرف دل اما نمی‌ گذاشت

تردید پا به خلوت دنیا نمی گذاشت

از خیر هست و نیست دنیا به شوق دوست

 می شد گذشت وسوسه اما نمی گذاشت

این‌قدر اگر معطل پرسش نمی شدم

شاید قطار عشق مرا جا نمی گذاشت

دنیا مرا فروخت ولی كاش دست كم

چون بردگان مرا به تماشا نمی گذاشت

شاید اگر تو نیز به دریا نمی زدی

هرگز به این جزیره كسی پا نمی گذاشت

گر عقل در جدال جنون مرد جنگ بود

ما را در این مبارزه تنها نمی گذاشت

ای دل بگو به عقل كه دشمن هم این‌چنین

در خون مرا به حال خودم وا نمی گذاشت

ما داغدار بوسه وصلیم چون دو شمع

ای كاش عشق سر به سر ما نمی گذاشت

از فاضل نظری