ز چهره رنگ به کوی تو ریختم رفتم                  
غبار خویش به صد پرده بیختم رفتم

شبی به کوی تو از خویش آمدم بیرون
تو را گرفتم و از خود گریختم رفتم

به زلفت از نگهم بود بسته تار امید   
به نیم‌جنبش مژگان گسیختم رفتم

سحر به بزم جهان مست آمدم شوکت
شراب ساغر خورشید ریختم رفتم

شوکت_بخارایی