اشعار شوکت_بخارایی
ز چهره رنگ به کوی تو ریختم رفتم
غبار خویش به صد پرده بیختم رفتم
شبی به کوی تو از خویش آمدم بیرون
تو را گرفتم و از خود گریختم رفتم
به زلفت از نگهم بود بسته تار امید
به نیمجنبش مژگان گسیختم رفتم
سحر به بزم جهان مست آمدم شوکت
شراب ساغر خورشید ریختم رفتم
شوکت_بخارایی
غبار خویش به صد پرده بیختم رفتم
شبی به کوی تو از خویش آمدم بیرون
تو را گرفتم و از خود گریختم رفتم
به زلفت از نگهم بود بسته تار امید
به نیمجنبش مژگان گسیختم رفتم
سحر به بزم جهان مست آمدم شوکت
شراب ساغر خورشید ریختم رفتم
شوکت_بخارایی
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۶ ساعت توسط
|